غزل ۱۹۷
غزل ۱۹۷
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
هر کجا آن شاخِ نرگس بِشْکُفد
ای جوانِ سَروقَد! گویی بِبَر
عاشقان را بر سرِ خود حُکم نیست
پیشِ چشمم کمتر است از قطرهای
یارِ ما چون گیرد آغازِ سَماع
مردمِ چشمم به خون آغشته شد
خوش برآ با غصه، ای دل! کاَهلِ راز
سر مکش حافظ ز آهِ نیمشب
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
گُلرُخانَش دیده نرگسدان کنند
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
هر چه فرمانِ تو باشد آن کنند
این حکایتها که از طوفان کنند
قُدسیان بر عرش دستافشان کنند
در کجا این ظلم بر انسان کنند؟
عیشِ خوش در بوتهٔ هجران کنند
تا چو صبحت، آینه رخشان کنند
شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
هر کجا آن شاخِ نرگس بِشْکُفد
گُلرُخانَش دیده نرگسدان کنند
ای جوانِ سَروقَد! گویی بِبَر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سرِ خود حُکم نیست
هر چه فرمانِ تو باشد آن کنند
پیشِ چشمم کمتر است از قطرهای
این حکایتها که از طوفان کنند
یارِ ما چون گیرد آغازِ سَماع
قُدسیان بر عرش دستافشان کنند
مردمِ چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند؟
خوش برآ با غصه، ای دل! کاَهلِ راز
عیشِ خوش در بوتهٔ هجران کنند
سر مکش حافظ ز آهِ نیمشب
تا چو صبحت، آینه رخشان کنند
شرح غزل
مطلع غزل: شاهدان گر دلبری زین سان کنند زاهدان را رخنه در ایمان کنند